| www.andishe.NET | انـدیـشه | |||||||
| ||||||||
ذرات گردنده۵۷از تن چو برفت جان پاک من و تو، خشتی دو نهند بر مغاک من و تو؛ و آنگه ز برای خشت گور دگران، در کالبدی کشند خاک من و تو. ۵۸ * هر ذره که بر روی زمينی بوده است، خورشيدرخی، زهرهجبينی بوده است، گرد از رخ آستين به آزرم فشان، کانهم رخ خوب نازنينی بوده است. ۵۹ ای پير خردمند پگهتر برخيز، و آن کودک خاکبيز را بنگر تيز، پندش ده و گو که، نرم نرمک میبيز، مغز سر کيقباد و چشم پرويز! ۶۰ بنگر ز صبا دامن گل چاک شده، بلبل ز جمال گل طربناک شده، در سايهی گل نشين که بسيار اين گل، از خاک برآمده است و در خاک شده! ۶۱ ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست، بی بادهی گلرنگ نمیشايد زيست؛ اين سبزه که امروز تماشاگه ماست، تا سبزهی خاک ما تماشاگه کيست! ۶۲ چون ابر به نوروز رخ لاله بشست، برخيز و به جام باده کن عزم درست؛ کاين سبزه که امروز تماشاگه توست، فردا همه از خاک تو برخواهد رست! ۶۳ هر سبزه که برکنار جويی رسته است، گويی ز لب فرشته خويی رسته است؛ پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی، کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است. ۶۴ می خور که فلک بهر هلاک من و تو، قصدی دارد به جان پاک من و تو؛ در سبزه نشين و می روشن میخور، کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو! ۶۵ * ديدم به سر عمارتی مردی فرد، کو گل به لگد میزد و خوارش میکرد، وان گل به زبان حال با او میگفت: ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد! ۶۶ بردار \پياله و سبو ای دل جو، برگرد به گرد سبزهزار و لب جو؛ کاين چرخ بسی قد بتان مهرو، صد بار پياله کرد و صد بار سبو! ۶۷ بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی، سرمست بدم چو کردم اين عياشی با من به زبان حال میگفت سبو: من چون تو بدم، تو نيز چون من باشی! ۶۸ زان کوزهی می که نيست در وی ضرری، پر کن قدحی بخور، بمن ده دگری؛ زان پيشتر ای پسر که در رهگذری، خاک من و تو کوزه کند کوزهگری. ۶۹ * بر کوزهگری پرير کردم گذری، از خاک همی نمود هر دم هنری؛ من ديدم اگر نديد هر بیبصری، خاک پدرم در کف هر کوزهگری. ۷۰ * هان کوزهگرا بپای اگر هشياری، تا چند کنی بر گل مردم خواری؟ انگشت فريدون و کف کيخسرو، بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟ ۷۱ در کارگه کوزهگری کردم رای، در پلهی چرخ ديدم استاد به پای میکرد دلير کوزه را دسته و سر، از کلهی پادشاه و از دست گدای! ۷۲ اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است، در بند سر زلف نگاری بوده است؛ اين دسته که بر گردن او میبينی: دستی است که برگردن ياری بوده است! ۷۳ در کارگه کوزهگری بودم دوش، ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش؛ هر يک به زبان حال با من گفتند: «کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش؟» |
|