www.andishe.NET
انـدیـشه
تقویم سهگانه
حــافــظ
خيام
تبديل فايل
آغاز
غزلها
(به ترتيب الفبايی مصرع اولِ بيتِ اول هرغزل)
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آن سيه چرده که شيرينی عالم با اوست
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
آن غاليه خط گر سوی ما نامه نوشتی
آن کس که به دست جام دارد
آن که از سنبل او غاليه تابی دارد
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند
آن يار کز او خانه ما جای پری بود
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد
احمد الله علی معدله السلطان
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
از ديده خون دل همه بر روی ما رود
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
از من جدا مشو که توام نور ديدهای
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
اگر آن طاير قدسی ز درم بازآيد
اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبيز است
اگر چه عرض هنر پيش يار بیادبيست
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
اگر روم ز پی اش فتنهها برانگيزد
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
الا ای طوطی گويای اسرار
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها
المنه لله که در ميکده باز است
انت رواح رند الحمی و زاد غرامی
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
ای آفتاب آينه دار جمال تو
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
ای پسته تو خنده زده بر حديث قند
ای پيک راستان خبر يار ما بگو
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
ای خونبهای نافه چين خاک راه تو
ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآيی
ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
ای صبا نکهتی از خاک ره يار بيار
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
ای غايب از نظر به خدا میسپارمت
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
ای قصه بهشت ز کويت حکايتی
ای که با سلسله زلف دراز آمدهای
ای که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختی
ای که دايم به خويش مغروری
ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی
ای که در کوی خرابات مقامی داری
ای که مهجوری عشاق روا میداری
ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
بارها گفتهام و بار دگر میگويم
بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
بالابلند عشوه گر نقش باز من
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد
برنيامد از تمنای لبت کامم هنوز
برو به کار خود ای واعظ اين چه فريادست
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
بود آيا که در ميکدهها بگشايند
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن
به آب روشن می عارفی طهارت کرد
به تيغم گر کشد دستش نگيرم
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
به جان پير خرابات و حق صحبت او
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
به چشم کردهام ابروی ماه سيمايی
به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است
به دور لاله قدح گير و بیريا میباش
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست
به کوی ميکده يا رب سحر چه مشغله بود
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
بيا با ما مورز اين کينه داری
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
بيا و کشتی ما در شط شراب انداز
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
پيرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
تويی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد
جز آستان توام در جهان پناهی نيست
جمالت آفتاب هر نظر باد
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
چرا نه در پی عزم ديار خود باشم
چل سال بيش رفت که من لاف میزنم
چندان که گفتم غم با طبيبان
چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
چو آفتاب می از مشرق پياله برآيد
چو باد عزم سر کوی يار خواهم کرد
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
چو گل هر دم به بويت جامه در تن
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
چه مستيست ندانم که رو به ما آورد
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست
حاليا مصلحت وقت در آن میبينم
حال خونين دلان که گويد باز
حال دل با تو گفتنم هوس است
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
حسن تو هميشه در فزون باد
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
خدا را کم نشين با خرقه پوشان
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
خط عذار يار که بگرفت ماه از او
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
خم زلف تو دام کفر و دين است
خنک نسيم معنبر شمامهای دلخواه
خواب آن نرگس فتان تو بی چيزی نيست
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
خوشا شيراز و وضع بیمثالش
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
خوش خبر باشی ای نسيم شمال
خوش کرد ياوری فلکت روز داوری
خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
خيال روی تو در هر طريق همره ماست
خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم
خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم
خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
دارای جهان نصرت دين خسرو کامل
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
دارم اميد عاطفتی از جانب دوست
دامن کشان همیشد در شرب زرکشيده
دانی که چنگ و عود چه تقرير میکنند
دانی که چيست دولت ديدار يار ديدن
درآ که در دل خسته توان درآيد باز
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
دردم از يار است و درمان نيز هم
درد عشقی کشيدهام که مپرس
درد ما را نيست درمان الغياث
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
در ازل هر کو به فيض دولت ارزانی بود
در اين زمانه رفيقی که خالی از خلل است
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
در خرابات مغان نور خدا میبينم
در دير مغان آمد يارم قدحی در دست
در سرای مغان رفته بود و آب زده
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
در نظربازی ما بیخبران حيرانند
در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
در همه دير مغان نيست چو من شيدايی
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمیگيرد
دلم رميده شد و غافلم من درويش
دلم رميده لولیوشيست شورانگيز
دلی که غيب نمای است و جام جم دارد
دل از من برد و روی از من نهان کرد
دل سراپرده محبت اوست
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
دل من در هوای روی فرخ
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمیارزد
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
دوش آگهی ز يار سفرکرده داد باد
دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما
دوش با من گفت پنهان کاردانی تيزهوش
دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود
دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
دو يار زيرک و از باده کهن دومنی
ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم
ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود
ديدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت
دير است که دلدار پيامی نفرستاد
ديشب به سيل اشک ره خواب میزدم
ديگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
دی پير می فروش که ذکرش به خير باد
راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
رواق منظر چشم من آشيانه توست
روزگاريست که سودای بتان دين من است
روزگاريست که ما را نگران میداری
روزگاری شد که در ميخانه خدمت میکنم
روزه يک سو شد و عيد آمد و دلها برخاست
روز وصل دوستداران ياد باد
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست
روضه خلد برين خلوت درويشان است
رونق عهد شباب است دگر بستان را
روی بنمای و وجود خودم از ياد ببر
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
روی تو کس نديد و هزارت رقيب هست
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
زلفت هزار دل به يکی تار مو ببست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
زهی خجسته زمانی که يار بازآيد
زين خوش رقم که بر گل رخسار میکشی
ز در درآ و شبستان ما منور کن
ز دست کوته خود زير بارم
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
ز کوی يار میآيد نسيم باد نوروزی
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
ساقيا برخيز و درده جام را
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی
ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد
ساقی به نور باده برافروز جام ما
ساقی بيار باده که ماه صيام رفت
ساقی بيا که شد قدح لاله پر ز می
ساقی بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
ساقی حديث سرو و گل و لاله میرود
سالها پيروی مذهب رندان کردم
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
سبت سلمی بصدغيها فادی
ستارهای بدرخشيد و ماه مجلس شد
سحرگاهان که مخمور شبانه
سحرگه ره روی در سرزمينی
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی
سحر با باد میگفتم حديث آرزومندی
سحر بلبل حکايت با صبا کرد
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
سرم خوش است و به بانگ بلند میگويم
سرو چمان من چرا ميل چمن نمیکند
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
سلامی چو بوی خوش آشنايی
سلام الله ما کر الليالی
سليمی منذ حلت بالعراق
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
شاهدان گر دلبری زين سان کنند
شاهد آن نيست که مويی و ميانی دارد
شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
شب وصل است و طی شد نامه هجر
شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
شراب لعل کش و روی مه جبينان بين
شراب و عيش نهان چيست کار بیبنياد
شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
شممت روح وداد و شمت برق وصال
شنيدهام سخنی خوش که پير کنعان گفت
شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاری
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
صبا به تهنيت پير می فروش آمد
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
صبا وقت سحر بويی ز زلف يار میآورد
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
صلاح از ما چه میجويی که مستان را صلا گفتيم
صلاح کار کجا و من خراب کجا
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
صوفی بيا که آينه صافيست جام را
صوفی بيا که خرقه سالوس برکشيم
صوفی گلی بچين و مرقع به خار بخش
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
طاير دولت اگر باز گذاری بکند
طفيل هستی عشقند آدمی و پری
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
عشق تو نهال حيرت آمد
عکس روی تو چو در آينه جام افتاد
عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم
عمريست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
عيشم مدام است از لعل دلخواه
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
غم زمانه که هيچش کران نمیبينم
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم
فتوی پير مغان دارم و قوليست قديم
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست
کلک مشکين تو روزی که ز ما ياد کند
کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
کنون که میدمد از بوستان نسيم بهشت
که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی
کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
گر تيغ بارد در کوی آن ماه
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
گر چه ما بندگان پادشهيم
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
گر ز دست زلف مشکينت خطايی رفت رفت
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
گر می فروش حاجت رندان روا کند
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی
گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن
گلبن عيش میدمد ساقی گلعذار کو
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
گل بی رخ يار خوش نباشد
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
لبش میبوسم و در میکشم می
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش
ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمدهايم
ما بی غمان مست دل از دست دادهايم
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
ما را ز خيال تو چه پروای شراب است
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
ما شبی دست برآريم و دعايی بکنيم
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
مدامم مست میدارد نسيم جعد گيسويت
مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کند
مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم
مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست
مرحبا طاير فرخ پی فرخنده پيام
مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
مقام امن و می بیغش و رفيق شفيق
منم که ديده به ديدار دوست کردم باز
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
مير من خوش میروی کاندر سر و پا ميرمت
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجويی
میدمد صبح و کله بست سحاب
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از اين
ناگهان پرده برانداختهای يعنی چه
نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
نصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآيد
نقدها را بود آيا که عياری گيرند
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
نکتهای دلکش بگويم خال آن مه رو ببين
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
نوش کن جام شراب يک منی
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر میکنند
وصال او ز عمر جاودان به
وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی
هاتفی از گوشه ميخانه دوش
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمايل
هزار جهد بکردم که يار من باشی
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
همای اوج سعادت به دام ما افتد
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود
ياد باد آن که نهانت نظری با ما بود
يارم چو قدح به دست گيرد
ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد
يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش
يا رب سببی ساز که يارم به سلامت
يا مبسما يحاکی درجا من اللالی
يک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
فال بگيريد
غزلها: فهرست الفبايی
غزلها: فهرست رديفیقافيهای
غزلها: فهرست قافيهای
قطعهها: فهرست الفبايی
قطعهها: فهرست رديفیقافيهای
قصيدهها و مثنویها
رباعیها
توضیح: پشتیبانی فنی این سایت به دلیل کمبود وقت متوقف شده است. لطفا از ارسال ایمیل به این سایت خودداری کنید.