www.andishe.NET انـدیـشه        
  تقویم سه‌گانه حــافــظ خيام تبديل فايل آغاز  



غزل‌‌ها

(به ترتيب الفبايی از آخر مصرعِ اول بيتِ اول هر غزل)

صلاح کار کجا و من خراب کجا
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
صوفی بيا که آينه صافيست جام را
ساقيا برخيز و درده جام را
رونق عهد شباب است دگر بستان را
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما
ساقی به نور باده برافروز جام ما
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها
می‌دمد صبح و کله بست سحاب
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست
روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
خيال روی تو در هر طريق همره ماست
ما را ز خيال تو چه پروای شراب است
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
المنه لله که در ميکده باز است
اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بيز است
حال دل با تو گفتنم هوس است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
در اين زمانه رفيقی که خالی از خلل است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
روضه خلد برين خلوت درويشان است
به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
روزگاريست که سودای بتان دين من است
منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
خم زلف تو دام کفر و دين است
زلفت هزار دل به يکی تار مو ببست
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
برو به کار خود ای واعظ اين چه فريادست
بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
در دير مغان آمد يارم قدحی در دست
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
آن سيه چرده که شيرينی عالم با اوست
دل سراپرده محبت اوست
رواق منظر چشم من آشيانه توست
دارم اميد عاطفتی از جانب دوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست
روی تو کس نديد و هزارت رقيب هست
اگر چه عرض هنر پيش يار بی‌ادبيست
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست
مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست
حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست
خواب آن نرگس فتان تو بی چيزی نيست
جز آستان توام در جهان پناهی نيست
ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت
کنون که می‌دمد از بوستان نسيم بهشت
شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت
ساقی بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
گر ز دست زلف مشکينت خطايی رفت رفت
ساقی بيار باده که ماه صيام رفت
شنيده‌ام سخنی خوش که پير کنعان گفت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
يا رب سببی ساز که يارم به سلامت
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
ای غايب از نظر به خدا می‌سپارمت
مير من خوش می‌روی کاندر سر و پا ميرمت
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
مدامم مست می‌دارد نسيم جعد گيسويت
درد ما را نيست درمان الغياث
تويی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
دل من در هوای روی فرخ
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
دوش آگهی ز يار سفرکرده داد باد
روز وصل دوستداران ياد باد
جمالت آفتاب هر نظر باد
دی پير می فروش که ذکرش به خير باد
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
حسن تو هميشه در فزون باد
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
دير است که دلدار پيامی نفرستاد
پيرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
عکس روی تو چو در آينه جام افتاد
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
شراب و عيش نهان چيست کار بی‌بنياد
همای اوج سعادت به دام ما افتد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
آن کس که به دست جام دارد
دلی که غيب نمای است و جام جم دارد
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
آن که از سنبل او غاليه تابی دارد
شاهد آن نيست که مويی و ميانی دارد
مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد
ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
سحر بلبل حکايت با صبا کرد
بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
به آب روشن می عارفی طهارت کرد
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
چو باد عزم سر کوی يار خواهم کرد
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
دل از من برد و روی از من نهان کرد
ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
چه مستيست ندانم که رو به ما آورد
نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد
صبا وقت سحر بويی ز زلف يار می‌آورد
يارم چو قدح به دست گيرد
دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمی‌گيرد
ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد
دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمی‌ارزد
اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگيزد
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
گل بی رخ يار خوش نباشد
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
ستاره‌ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد
عشق تو نهال حيرت آمد
در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد
صبا به تهنيت پير می فروش آمد
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند
نقدها را بود آيا که عياری گيرند
ای پسته تو خنده زده بر حديث قند
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
طاير دولت اگر باز گذاری بکند
گر می فروش حاجت رندان روا کند
مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کند
کلک مشکين تو روزی که ز ما ياد کند
آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند
سرو چمان من چرا ميل چمن نمی‌کند
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
در نظربازی ما بی‌خبران حيرانند
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
شاهدان گر دلبری زين سان کنند
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می‌کنند
دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند
شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند
بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود
ياد باد آن که نهانت نظری با ما بود
تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
يک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود
به کوی ميکده يا رب سحر چه مشغله بود
آن يار کز او خانه ما جای پری بود
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
در ازل هر کو به فيض دولت ارزانی بود
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
از ديده خون دل همه بر روی ما رود
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
چو آفتاب می از مشرق پياله برآيد
زهی خجسته زمانی که يار بازآيد
اگر آن طاير قدسی ز درم بازآيد
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آيد
اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد
بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
الا ای طوطی گويای اسرار
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ای صبا نکهتی از خاک ره يار بيار
روی بنمای و وجود خودم از ياد ببر
شب وصل است و طی شد نامه هجر
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
ديگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
نصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير
هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
درآ که در دل خسته توان درآيد باز
حال خونين دلان که گويد باز
منم که ديده به ديدار دوست کردم باز
بيا و کشتی ما در شط شراب انداز
خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز
برنيامد از تمنای لبت کامم هنوز
دلم رميده لولی‌وشيست شورانگيز
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
درد عشقی کشيده‌ام که مپرس
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
به دور لاله قدح گير و بی‌ريا می‌باش
صوفی گلی بچين و مرقع به خار بخش
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
خوشا شيراز و وضع بی‌مثالش
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
کنار آب و پای بيد و طبع شعر و ياری خوش
هاتفی از گوشه ميخانه دوش
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تيزهوش
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش
دلم رميده شد و غافلم من درويش
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
سليمی منذ حلت بالعراق
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک
شممت روح وداد و شمت برق وصال
خوش خبر باشی ای نسيم شمال
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
دارای جهان نصرت دين خسرو کامل
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمايل
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مرحبا طاير فرخ پی فرخنده پيام
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام
دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم
مرا می‌بينی و هر دم زيادت می‌کنی دردم
سال‌ها پيروی مذهب رندان کردم
ديشب به سيل اشک ره خواب می‌زدم
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم
ز دست کوته خود زير بارم
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
به تيغم گر کشد دستش نگيرم
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
چرا نه در پی عزم ديار خود باشم
خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
چل سال بيش رفت که من لاف می‌زنم
عمريست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون کنم
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
روزگاری شد که در ميخانه خدمت می‌کنم
غم زمانه که هيچش کران نمی‌بينم
در خرابات مغان نور خدا می‌بينم
حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم
دردم از يار است و درمان نيز هم
ما بی غمان مست دل از دست داده‌ايم
عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم
ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده‌ايم
خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
صلاح از ما چه می‌جويی که مستان را صلا گفتيم
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
فتوی پير مغان دارم و قوليست قديم
خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
صوفی بيا که خرقه سالوس برکشيم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
ما شبی دست برآريم و دعايی بکنيم
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گويم
بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم
گر چه ما بندگان پادشهيم
چندان که گفتم غم با طبيبان
می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
يا رب آن آهوی مشکين به ختن بازرسان
خدا را کم نشين با خرقه پوشان
احمد الله علی معدله السلطان
شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
چو گل هر دم به بويت جامه در تن
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
دانی که چيست دولت ديدار يار ديدن
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن
بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن
صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن
گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن
ز در درآ و شبستان ما منور کن
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
بالابلند عشوه گر نقش باز من
چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از اين
نکته‌ای دلکش بگويم خال آن مه رو ببين
شراب لعل کش و روی مه جبينان بين
به جان پير خرابات و حق صحبت او
خط عذار يار که بگرفت ماه از او
ای آفتاب آينه دار جمال تو
ای خونبهای نافه چين خاک راه تو
تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
گلبن عيش می‌دمد ساقی گلعذار کو
ای پيک راستان خبر يار ما بگو
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
گر تيغ بارد در کوی آن ماه
عيشم مدام است از لعل دلخواه
خنک نسيم معنبر شمامه‌ای دلخواه
وصال او ز عمر جاودان به
ناگهان پرده برانداخته‌ای يعنی چه
در سرای مغان رفته بود و آب زده
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشيده
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
سحرگاهان که مخمور شبانه
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
از من جدا مشو که توام نور ديده‌ای
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
ای که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختی
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی
آن غاليه خط گر سوی ما نامه نوشتی
ای قصه بهشت ز کويت حکايتی
سبت سلمی بصدغيها فادی
ديدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
سحر با باد می‌گفتم حديث آرزومندی
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
بيا با ما مورز اين کينه داری
ای که در کوی خرابات مقامی داری
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
روزگاريست که ما را نگران می‌داری
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاری
طفيل هستی عشقند آدمی و پری
خوش کرد ياوری فلکت روز داوری
ای که دايم به خويش مغروری
ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی
عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
هزار جهد بکردم که يار من باشی
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
زين خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
يا مبسما يحاکی درجا من اللالی
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
سلام الله ما کر الليالی
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
انت رواح رند الحمی و زاد غرامی
که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
ساقی بيا که شد قدح لاله پر ز می
لبش می‌بوسم و در می‌کشم می
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی
ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی
بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی
ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی
دو يار زيرک و از باده کهن دومنی
صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی
نوش کن جام شراب يک منی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی
سحرگه ره روی در سرزمينی
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآيی
در همه دير مغان نيست چو من شيدايی
به چشم کرده‌ام ابروی ماه سيمايی
سلامی چو بوی خوش آشنايی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی
فال بگيريد
غزل‌ها: فهرست الفبايی
غزل‌ها: فهرست رديفی‌قافيه‌ای
غزل‌ها: فهرست قافيه‌ای
قطعه‌ها: فهرست الفبايی
قطعه‌ها: فهرست رديفی‌قافيه‌ای
قصيده‌ها و مثنوی‌ها
رباعی‌ها








توضیح: پشتیبانی فنی این سایت به دلیل کمبود وقت متوقف شده است. لطفا از ارسال ایمیل به این سایت خودداری کنید.